X
تبلیغات
محکوم به زندگی
مُردیمـ ازهمانـ دَمـــــــــــ کهـ زادهـ شدیمـ

کم سرمایه ای نیست

داشتن آدم هایی که حالت را بپرسند

ولی...

از آن بهتر داشتن آدم هاییست

که وقتی حالت را می پرسند

بتوانی بگویی : خوب نیستم


" وقتی حـــاجــــی میشی که هفت بار خدا رو دور زده باشی"

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 14 فروردین1392 ساعــــت 21:46نویــــسنده Nazan?n |

ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ
ﻣﺮﺽ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺖ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻪ
ﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺭﻩ ﮔﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﺟﺎ ﺑﺬﺍﺭﯼ
ﯾﺎ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺳﯽ ﺑﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻤﻮﻧﻪ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﻭ

ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍﻩ ﺑﺪﯼ . . .
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﺍﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺍﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ
ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﺣﺮﻓﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﺎ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﯼ
ﻭ ﻣﯽ ﺭﯼ ﺗﻮ ﻻﮎ ﺧﻮﺩﺕ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ
ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻫﺎ
ﺗﻮﯼ ﺗﻦ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻩ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺣﺲ ﺩﺍﺭﯼ ﺣﺲ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯽ
ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﺗﻮﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ
ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 17 اسفند1391 ساعــــت 20:8نویــــسنده Nazan?n |

برای خودت زندگـــی کن

کسی که تـو را " دوست" داشته باشد ...

با تـو " می مانـد "

برای داشتنت " می جنگد "

اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود ...!


+ تاریـــــــخ پنجشنبه 10 اسفند1391 ساعــــت 21:35نویــــسنده Nazan?n |

ماهايي که ديگه نه از اومدن کسي ذوق زده ميشيم

نه کسي از کنارمون بره حوصله داريم نازشو بخريم که برگرده

ماها آدمای بی احساسي نيستيم

ماها بي معرفت و نا مردم نيستيم

يه زماني يه کسايي وارد زندگيمون شدن

که يه سري بــــاورامون و از بين بـــردن

همین...

+ تاریـــــــخ شنبه 28 بهمن1391 ساعــــت 20:41نویــــسنده Nazan?n |

زیادى خوبى نکنید!

انسان است،
فراموشکار است …

از تنهایى اش که در بیاید تنهایى ات را دور میزند ،
پشت مى کند به تو …
به گذشته اش …
حتی روزى می رسد که به تو میگوید: شما...؟!!

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 19 بهمن1391 ساعــــت 20:41نویــــسنده Nazan?n |

به بودن هیچ کس عادت نکنید
باور نکنید
دل نبندید ....
هیچ کس ....
تو وجود هیچ کسی دیگه وفا نیست ...
معرفت ادمها از حیونا کمتر شده ...
با یه سگ زندگی کن ...
شده تو یه ظرف باهاش غذا بخور
تو یه تشک بخواب
تا اخر دنیا پات وایمیسته...
تا پای جونش پات وایمیسته
اما با ادمی نباش که
با رفتنش
خیانتش
بی محلیش
غرورتو له می کنه
با احساسات بازی می کنه
همه چیزتو ازت می گیره ...
دلتو می شکونه ...

دیگه دنیا ارزش موندن نداره
ارزش تماشا نداره ...
ارزش نفس کشیدن نداره...

+ تاریـــــــخ جمعه 15 دی1391 ساعــــت 21:16نویــــسنده Nazan?n
دم اذان مغرب ِ

خدایا
به خاطر تمام چيزهايي كه

دادی،

ندادی،

دادی پس گرفتي،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا ميخواي بدی،
دادی بعدا ميخوای پس بگيری،
داده بودی و پس گرفته بودی،
اگه بدی پس ميگيری،
پس گرفتي بعدا ميخوای بدی،
اگه ميخواستي بدی و فكر كردم كه دادی ولي ندادی،
شكر

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 30 آذر1391 ساعــــت 17:4نویــــسنده Nazan?n |

خدا

يه نگاه به خط توليد آدم سازيت بنداز

ضايعاتش كه خيلي بالاست!

درضمن اين آدمایي كه ساختي خيلي هاشون قلب ندارن!

+ تاریـــــــخ سه شنبه 28 آذر1391 ساعــــت 17:6نویــــسنده Nazan?n |

تمم

تمام




محکومم به نفس کشیدن

وقتی طناب ها هم فراموشم کرده اند

وقتی التماسم

ترک دار ترین چهار پایه ها را

هم از زیر پایم خالی نمی کند


محکوم به دیدنم

که عینک ها از خط خطی ترین کابوس هایم

به زمین سرایت کرده اند

تا تلخ ترین اتفاق های نیافتاده را

برایم شفاف تر ببینند

محکومم به صبر

تا سکوتی باشم که قبل از هیچ فریادی

شنیده نمی شود

آنقدر که ایوب ترین پیامبر تاریخ

به جانشینی اش اعترافم کند

نفس می کشم

می بینم

صبر میشوم

یقین دارم

زود تر از موعد هم می توان عفو شد

فقط


کاش قاضی فراموشم نکرده باشد...

+ تاریـــــــخ سه شنبه 2 آبان1391 ساعــــت 20:0نویــــسنده Nazan?n |

آدمیزاد،
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعــــت 19:1نویــــسنده Nazan?n |

سخت است یکرنگ ماندن در دنیایی


که مردمش برای"پررنگ شدن"


حاضرند هزار رنگ باشند!



+ تاریـــــــخ چهارشنبه 8 شهریور1391 ساعــــت 20:7نویــــسنده Nazan?n |
وقتی کسی حالش بده بهش نگید:

ای بابا اینم می گذره ،

نگید درست می شه،

نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش

نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.

براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.

از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.

وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.

شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید

براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.

بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.

هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.

فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.

شما جای اون آدم نیستید.

شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.

پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.

بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید

اگه دلش خواست خودش حرف می زنه
+ تاریـــــــخ یکشنبه 14 خرداد1391 ساعــــت 15:17نویــــسنده Nazan?n |
بچه ها اصلا حال و حوصله ندارم

احساس میکنم دارم زوری زوری راه می رم حرف میزنم لبخند میزنم نفس می کشم

دعا کنین ازین حال در بیام

هرچند به دعا هم دیگه اعتقاد ندارم

+ تاریـــــــخ شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعــــت 12:19نویــــسنده Nazan?n |

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟

و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

+ تاریـــــــخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ساعــــت 20:39نویــــسنده Nazan?n |
من حالم خیلی خوبه

و ماه بسیار خوبی رو پشت سر گذاشتم :)

+ تاریـــــــخ جمعه 8 اردیبهشت1391 ساعــــت 12:18نویــــسنده Nazan?n |

رفیقان یک به یک رفتن مرا با خود رها کردن

همه خود درد من بودن گمان کردم که هم دردن

 

+ باااااااااااااااااااای



+ تاریـــــــخ دوشنبه 21 فروردین1391 ساعــــت 12:6نویــــسنده Nazan?n |

چقدر فاصله است از قبول چیزی تا ایمان آوردن بهش وعمل به اون!

مثل این جمله که بارها شنیدیم هرکاری اولش سخته وقتی که شروعش کنی دیگه راحت میشه

تا بیای این جمله رو قبول کنی بهش ایمان بیاری تا عمل کنی خیلی دیر شده قبول دارین؟؟؟

.

.

.

+ تاریـــــــخ شنبه 19 فروردین1391 ساعــــت 10:45نویــــسنده Nazan?n |

اي وزيران وطن! دستم به دامان شما

نيم باقي ماندة جانم به قربان شما

فقر و محروميت و تبعيض و كمبود و فشار

زشت باشد در بلاد تحت فرمان شما

اين همان ملك است كاندر خاطر رنجور خويش

دارد اندر ياد، ايام دبستان شما

پشت مظلومان به شمشير وزارت نشكنيد

چند روزي را كه اين حكم است مهمان شما

فكر آباداني «سودان» چه مي باشيد؟! تا

غرق در فقر است، رشت و يزد و كرمان شما

بنده مي پرسم كه آيا از «غنا» هم كمتر است

بابل و سمنان و تبريز و خراسان شما؟!

در زمستان مردمان بينوا را بنگريد؛

فرق دارد اين زمستان، با زمستان شما

هيچ اقدامي پي رفع تورم كرده ايد؟

ما نمي دانيم، خود دانيد و وجدان شما

اين «روابط» كم كمك جاي «ضوابط» را گرفت

ضامن پست كسان شد پست و عنوان شما

دوست مي داريمتان از جان و دل، هر چند نيست

سوي ما شب زنده داران چشم احسان شما

اي بزرگاني كه ما بيچارگان را راه نيست

بر سر خوان چلو مرغ وفسنجان شما!

پند گفتم؛ گر چه بر خوبان عالم محرز است

عقل و تدبير و كمال و عدل و ايمان شما

گاه گه، وقت فراغت يادي از مردم كنيد

سخت محتاجند بيماران به درمان شما

زير بار فقر و رنج و داغ ياران عزيز

پشتمان بشكست و نشكستيم پيمان شما

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 16 فروردین1391 ساعــــت 20:47نویــــسنده Nazan?n |

عدالت آسمانی


روزی سه پسر با 10 گردو به سراغ لقمان رفتند، گفتند:

ای لقمان ما تو را فرد عادلی می دانیم! این 10 گردو را به عدالت بین ما تقسیم کن.

لقمان: عدالت زمینی می خواهید یا عدالت آسمانی؟؟؟

پسرها با خود فکر کردند "که چه عدالتی می تواند برتر از عدالت آسمانی باشد؟؟"

گفتند: معلومه خب، آسمانی!!

لقمان 9 گردو را به پسر اول داد. 1 گردو به پسر دوم . و به پسر سوم که رسید، ضربه ی سختی بر سر او وارد کرد.

پسرها خیره خیره لقمان را نگرستند.

لقمان بی درنگ گفت: عدالت آسمانی چنین است، خدا از مال دنیا به بعضی بسیار می دهد، به بعضی  کمی و به بعضی چیزی که نمی دهد هیچ توی سرشان زده و به آنها فقط بدبختی می دهد.

لقمان مجددا به چهره ی متعجب و هراسان پسرها نگریست، قدم زنان آنها را ترک کرد.

+ تاریـــــــخ دوشنبه 14 فروردین1391 ساعــــت 9:29نویــــسنده Nazan?n |

گشت ارشاد از وقتی شروع شد که ما به خواهرامون گیر دادیم!

دیکتاتوری وقتی پا گرفت که به همسران مون و فرزندان مون زور گفتیم!

تقلب توی انتخابات از جایی آغاز شد که همه با برگه های توی جیب مون رفتیم سر جلسه امتحان!

دروغ از اونجا شروع شد هر کدوم توی هر شغل و هر جایی که هستیم واسه کوچکترین منفعت بزرگ ترین دروغ ها رو گفتیم !

پرونده سازی ازاونجا پا گرفت که هر دفعه سه نفر از ما دورهم جمع شد پشت سر سه نفر دیگه حرف زدیم و تهمت زدیم و غیبت کردیم !

سانسور از جایی شروع شد که توی فامیل و دوست و آشنا تحمل کسی که مثل خودمون نباشه رو نداشتیم!


+ تاریـــــــخ شنبه 12 فروردین1391 ساعــــت 12:44نویــــسنده Nazan?n |